|
نوشته شده شادی
|
Warning: date() expects parameter 2 to be long, string given in /home/khormalo/public_html/includes/mambo.php on line 45
|
۰۶ اسفند ۱۳۸۶ |
|
مینویسم، شاید نوشتن کمکم کنه که به نتیجهای برسم، حرف میزنم شاید حرف زدن کمکم کنه تا به نتیجهای برسم، میخوام نظر بقیه رو بدونم شاید به نتیجهای برسم، اما این همیشه مساله رو بغرنجتر کرده و هیچوقت خدا حلش نکرده، دلم میخواست بلد بودم لالمونی بگیرم، صد بار گفتم واسه چی هرجا میشینی حرف میزنی، انگار وقتی درباره مشکلت حرف میزنی، واست گندهتر میشه، تو هی حرف میزنی که اونو از زاویههای مختلف ببینی و نگاش کنی و بتونی کوچکش کنی و حلش کنی، اما تنها کاری که میکنی بزرگتر کردنشه، انگار جون میگیره و شروع میکنه جلوت راه رفتن، وقتی راز خودت رو با بقیه در میون میذاری، انگاری که رازت رو توی میدون وسط شهر آویزون کردی و همه دارن با انگشت نشونش میدن، هرچند آدما زیاد فکر نمیکنن به تو، آدما فوق فوقش یه لحظه تو رو به یاد بیارن و برن و رد شن و فراموش کنن و تمام همدردیشون هم واسه یه لحظه باشه و بعدشم تموم و هیچکس هم هیچ دردی ازت دوا نکرده، تنها اتفاقی که این وسط افتاده اینه که تشت تو از بوم افتاده و دیگه رازت به جای اینکه توی دلت باشه، لق لقه دهن مردمه، کاش بلد بودیم، کاش بلد بودم سکوت کنم، وقتی حرف رو به دیگران میگی، هرکسی از زاویه خودش بهش نگاه میکنه و نظر میده، اما واقعیت اینه که هیچ کس، هرچقدر هم نزدیک نمی فهمه اون ته، اون ته ته دلت واقعا چه اتفاقی افتاده، آدما فقط یه سایه از واقعیتهای بقیه رو می بینن، آدما فقط یه سایهای از تو رو میبینن، وقتی نظر میدن، تنها کاری که میکنن گیج کردنته، چون هیچ کس نمیفهمه واقعا چه اتفاقی افتاده، دلم سکوت مطلق میخواد، چیزی که هیچوقت تو زندگی یاد نگرفتم و همیشه آرزو داشتم یاد بگیرم، دلم میخواد سکوت کنم، حتی توی روحم، دلم میخواد حتی با خودم هم حرف نزنم، تو خیالم هم حرف نزنم، اما انگار میترسم، میترسم اگر بهش فکر نکنم، اگر دربارهاش حرف نزنم فراموش بشم، میترسم کس دیگهای جای من رو پر کنه، میترسم از اینکه ببینم یه کس دیگهای میتونه به خوبی من، همون کارهایی رو بکنه که من میکردم، اونوقت هیچکس دلش واسم تنگ نشه، من میترسم از اینکه هیچکس دلش واسم تنگ نشه، که جام زود پر بشه، که ببینم بدون من هم میتونی ادامه بدی، که هیچکس دیگه من رو به خاطر نمیاره، آره، من حرف میزنم، نه برای خاطر اینکه به نتیجهای برسم یا به یه تحلیل، یا اینکه اصلا بفهمم چرا؟ من حرف میزنم برای اینکه میترسم، میترسم از فراموش شدن و شاید این بزرگترین ترس زندگی من است و شاید اصلا برای همین است که مینویسم... هیچ سالی، مثل امسل بیقرار بهار نبودهام، بهار امسال بهار قشنگی خواهد بود که با سبزیای که میآورد از خاطرم خاهد برد زمستانی که رفت چقدر سخت بود و چقدر سرد، هرگز در زندگیام هیچ زمستانی اینقدر سرد نبوده است، دلم امسال بیتاب بهار است. نوشتن يادداشت (36 يادداشتها) |
|
|
نوشته شده شادی
|
Warning: date() expects parameter 2 to be long, string given in /home/khormalo/public_html/includes/mambo.php on line 45
|
۲۵ بهمن ۱۳۸۶ |
|
تو از پلههای آن سالن بالا خواهی رفت، با یک کت و شلوار خاکستری تیره و یک پیراهن آبی که راههای باریک سفید اتفاقی دارد و من گوشه تاریک سالن خواهم نشست و به تو افتخار خواهم کرد و تنها چیزی که به آن فکر میکنم لحظهایست که تو روی همین صندلی بنشینی و به من خیره شوی که بالای همان سن حرف میزنم و به من افتخار میکنی با تمام وجود. و من دعا میکنم که تو تا آن روز هنوز زنده باشی. تو روی سن هستی و حرف میزنی مثل همیشه با صلابت و من فکر میکنم که یعنی ارزشش را داشت؟ فکر میکنم به تمام لحظههایی که خندیدیم و گریستیم، به تمام کتابهایی که نوشتیم و تمام کلماتی که با هم زیستیم، تمام لحظههایی که یکدیگر را تحسین کردیم، تمام لحظههایی که ... تو حرف میزنی و همه غرق در کلمات تو، من فکر میکنم به تمام کتابهایی که قرار بود بنویسیم، به تمام کلماتی که قرار بود زندگی کنم، فکر میکنم به تمام رویاهایی که فراموش کردم، فکر میکنم به تمام آرزوهایی که نزیستم. تو حرف میزنی و من حسرت میخورم تمام قرنهایی را که نزیستهام، تمام سالهایی که نبودهام، تک تک روزهایی که دیر به دنیا آمدم، تک تک رویاهایی که نداشتهام، تمام کتابهایی که ننوشتم، تمام لحظههایی که نبودم، تمام آدمهایی که عاشقشان نبودم، تمام جاهایی که کشف نکردم، تمام غارهایی که نرفتم، تمام رودها و کوهها و تپههایی که ندیدم، تمام گلهایی که نبوییدم، تمام اشکهایی که نریختم، تمام لحظههایی که نخندیدم، تمام کارهایی که نکردم، تمام آدمهایی که نشناختم، تمام طعمهایی که نچشیدم، تمام کلماتی که ننوشتم، تمام فیلمهایی که نساختم، تمام نقشهایی که بازی نکردم، تمام آهنگهایی که نساختم، تمام خرمالوهایی که نخوردم... تو حرف میزنی و من میاندیشم به تمام حسرتهای زندگیام، خوب فکر میکنم و میگم آره، ارزششو داشت. نوشتن يادداشت (5 يادداشتها) |
Warning: date() expects parameter 2 to be long, string given in /home/khormalo/public_html/includes/mambo.php on line 45
|
|
نوشته شده شادی
|
Warning: date() expects parameter 2 to be long, string given in /home/khormalo/public_html/includes/mambo.php on line 45
|
۲۱ بهمن ۱۳۸۶ |
|
هیچوقت فکر نکرده بودم دیدن یه ماشین پارک شده انقدر خوشحالم کنه، گاهی دیدن یه ماشین نشونه زنده بودن و سلامت یه آدمه. میدونی؟ نوشتن يادداشت (8 يادداشتها) |
Warning: date() expects parameter 2 to be long, string given in /home/khormalo/public_html/includes/mambo.php on line 45
|
|
نوشته شده شادی
|
Warning: date() expects parameter 2 to be long, string given in /home/khormalo/public_html/includes/mambo.php on line 45
|
۲۰ بهمن ۱۳۸۶ |
|
آدما اگه بفهمن آخر قصههاشون قراره چی بشه، خیلی بهتر نقش خودشون رو تو قصه بازی میکردن، من که گفتم انگار دارم بمبارون میشم، اصلا نمیدونم چرا همه چیز داره انقدر کشدار و پیچ واپیچ و گره خورده میشه، دروغ گفتم فرانچسکو، عصبانی نباش، من نمی تونم تحمل کنم، باشه هرچی تو بگی، هرچی تو بگی، من فقط سکوت میکنم، اما ... این به شرط اینه که تو زنده باشی، تو اگه بمیری، تو اگه نباشی، سکوت من اگه مطلق هم باشه، سکوت من اگه ابدی هم باشه هیچ فایدهای نداره، اعتراف میکنم وقتی شنیدم حالت بده و بیمارستانی رنگ شد عینهو گچ دیوار، شرم و حیا رو هم گذاشتم کنار و گفتم نگرانتم و گفتم که بهت زنگ بزنن که ببینن حالت خوبه یا نه... اعتراف میکنم وقتی اون خانومه با اون صدای یخ گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است، یخ کردم که نکنه... اعتراف میکنم تقریبا رو به قبله بودم، تو رو خدا نمیر، من که کاری نکردم، به خدا قول میدم اگه برگردی، دختر خوبی باشم، دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت اذیتت نکنم. وقتی میبینن انقدر نگرانتم، میگن مردای بزرگ انقدر دغدغه دارن که اذیتای من و تو پیششون هیچ هم نیست، منم نمیتونم بگم همه آتیشا از تو گور من بلند میشه، اما فرانچسکو، تو رو خدا نمیر، قول میدم دیگه هیچوقت اذیتت نکنم، قول میدم یادم نره که چقدر دوستت دارم، که یادم نره که چقدر با بند بند وجودم واست احترام قائلم، باشه، من واسه تو شادی روز اول نباشم، تو که واسه من همون فرانچسکویی هستی که هر وقت میدیدمش تنم میلرزید و قلبم وایمیستاد. همون فرانچسکویی هستی که تمام زندگیم آرزوش رو کرده بودم، قول میدم قول میدم قول میدم دیگه هیچوقت هیچوقت هیچوقت به خاطر کارایی که واست کردم، حتی تو خیال هم سرت منت نذارم، تو سر من منت داری که میذاری اون کارها رو من واست بکنم، قول میدم دیگه یادم نره که تو تحقق بزرگترین رویای زندگی منی، قول میدم قسم می خورم دیگه هیچوقت اذیتت نکنم، تو فقط یه کاری بکن، تو رو خدا نمیر! نوشتن يادداشت (12 يادداشتها) |
Warning: date() expects parameter 2 to be long, string given in /home/khormalo/public_html/includes/mambo.php on line 45
|
ادامه مطالب ...
|
|
|
|
<< شروع < قبلي 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدي > پايان >>
|
| نتايج 1 - 9 از 221 |